به وبلاگ خودتون خوش امدید من محمد جانی هستم 20 سالمه هدف از ایجاد این وبلاگ ایجاد مطالب عاشقانه و کمک به دوستان است لطفا از درج نظرات مغایر با فرهنگ جدا خودداری کنید نظرات شما ما را در جذاب کردن وبلاگ یاری خواهد کرد

نقاشي تو را مي کشم ولي به جاي رنگ قرمز به قلب فلزي ات ضد زنگ مي زنم ! تا از آسيب اشک هايم در امان
باشد !!! ************** اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل
کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي
رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعي
يه روز مادرم منو نفرين کرد و گفت: الهي درد بي درمون بگيري. نفرينش گرفت و عاشق شدم ! ************** سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم
آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
************** داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند
************** مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني
برنارد شاو : مراقب باشيد چيزهایی که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهيد شد چيزهایی را که بدست
آورده اید دوست بدارید
************** کاش در دنيا سه چيز وجود نداشت : غرور ، عشق ، دروغ اونوقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت
************** گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست ردپاي اشک هايم را بگير تابداني خانه عاشق کجاست
************** روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از
دست دادن تو
************** خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به
دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه كه هرگز نميخواد تو رو ببينه
************** مردن آن نيست که در سينه ی خاک دفن شوم مردن آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم دلت را مي بويم مبادا شعله اي در آن نهان باشد
-------------------------------------------------------- گفتي که دنيا را پر از غم دوست داري پس مطمئن هستم مرا هم دوست داري گفتي نميخواهي ببارم عشق اما
شعر غريبي را که گفتم دوست داري
----------------------------------------------------- باز در كلبه ي عشق عكس تو مرا ابري كرد.عكس تو خنده به لب داشت ولي اشك چشم مرا جاري كرد
----------------------------------------------------- دبير فارسي بودم نامت را اولين غزل از صفحه کتابها مي نهادم اگر دبير جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم
خودم بخش ميکردم تا معادله محبت پديد آيد اگر دبير هندسه بودم ثابت مي کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز
قلبم گذشت
------------------------------------------------------------ روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از
دست دادن تو
---------------------------------------------------------------------- دوستي شايد عشقست که ميسازدو ميسوزد و شايد ترانه ايست که هر دم آوايش در دل جاريست ليکن هر جه
هست زيباست
با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفسم ! با تو انبوهي از تضادم ! سرخ و سبز ، صورتي و آبي ... زمزمه مي كنم هر
لحظه هرز ، ترا ... بيهوده از بهشت سخن مي رانيم ... تنها يك روز پريدن به آنطرف ديوار بهشت موعود است ...
پرواز كن قناري و نترس ... آسمان براي تو بي انتهاست
------------------------------------------- ديگه يار نمي خوام وقتيکه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي
چيست؟؟؟؟؟
---------------------------------------------- سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي
كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
------------------------------------------------ تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگر روزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو
هستم
---------------------------------------------------- طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي*شه
-------------------------------------------------------------- خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان
سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان
---------------------------------------------------------------- در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم
نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
برچسب:
نویسنده: محمد جانی